ღ عشق رمان ღ
معرفی رمان های ایرانی
نويسندگان

سلام دوستای گلم .. امیدوارم که حال همتون خوب باشه .. اول از همه از همتون تشکر میکنم بابت

نظرات زیباتون البته بعضیاتون یه کوشولو بی معرفت شدین سر نمیزنین!!!!

دوم اینکه دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارن مارو با اسم "عشق رمان" بلینکن و بگن تا ما هم

اونارو لینک کنیم پس دیگه نپرسید که تمایل دارین یا اینکه با چه اسمی لینکتون کنیم .

راستی به نظرتون من اول آپام شعر بنویسم یا نه ؟ حالا این دفعه رو می نوسم اگه دوست نداشتین از

دفعه بعد نمی نویسم :

تن پاکش پر از گرمای تب بود

تمام روز او انگاز شب بود

بدون لیلی اش در حال مردن

کمی آواره و مجنون لقب بود

 

 

 

نویسنده :تهمینه کریمی

ویراستار :مرضیه هاشمی

انتشارات :علی

تعداد صفحات :۵۵۲ ص

چاپ :دوم بهار ۱۳۸۹

قیمت :۷۵۰۰ تومان

شخصیت های اصلی داستان :

رز استیونز

سامان تاجیک

رز :موهای لخت و بلوند،چشم های آبی با مژه های چتری سیاه و برگشته،پوست سفید،قذ بلند،متین،

خوش اندام،رزمی کار،زودباور

سامان :قد بلند و خوش استیل،با چهره ای گندمگون،چشم های کشیده و مشکی،ابروهای پهن و

خوش حالت،موهای مشکی و براق،جذاب و دلنشین،شاد و شیطون،شوخ طبع(در کل آدم باحالیه)

خلاصه داستان :

رز استیونز به دنبال کشف اسرار خانواده مادری اش و به توصیه پدرش پس از فوت آنها از آمریکا

زادگاه خویش به ایران مهاجرت می کند.وی با مشاهده حالات روحی مادرش پس از هربار یادآوری

ایران نسبت به این کشور احساس انزجار و تنفر میکند و با خود می اندیشد مردم این کشور انسانهایی

بی احساس و فاقد درک و شعور می باشند اما با دریافتن حقیقت و برخورد با مردم ایران پی به اشتباه

خود می برد در این بین رفتارهای محبت آمیز سهراباو را دچار سوءتفاهم می کند و نگاه های عمیق و

......خاص سامانرا نادیده می گیرد تا اینکه

نظر من :

کتاب فوق العاده زیبا و خنده داری بود،البته به نظر من ٪۶۰ جذابیت کتاب مربوط به شخصیت

سامان میشه،شخصیت سهراب کمی گنگ و عجیب بود و هر دفعه یه جور می شد.کتاب کسل کننده ای

نیست و آدم نمی تونه زمین بزارش و در کل آدمو جذب داستان میکنه.کمی هم به کتاب یاسمن خانم

منیر مهریزی شباهت داشت.یشنهاد میکنم این کتاب رو حتما بخونید ...

دو صفحه از قسمت های باحال کتابو واستون میذارم: ( ص ۷۳ و ۷۴ )

بعد از خوردن دو بوق ارتباط برقرار شد و باز همان صدای روز قبل بود که جواب داد:اَلو بله.اَلو...بفرمائین.

باز که زبون بسته ای... بَهَ حداقل یه فوتی بکن دلمون واشه.فوت که دیگه بلدی؟

کسی از آن سوی خط صدایش زد:سامان... سامان....کجا موندی؟دِ بیا دیگه خبر مرگت. چه کار داری

می کنی؟

صدا نزدیکتر شد:با کی داری حرف می زنی؟

سامان جواب داد:مراحم تلفنیه.منتظرم بزرگ بشه زبونش واشه.تو می گی اول می گه مامان یا بابا؟

صدا جواب داد:بگو چند تا تخم کفتر بندازه بالا حلّه.درضمن ما رفتیم می خوای بیا نمی خوای این قدر پا

تلفن چمبره بزن تا کوچولوت زبون واکنه.

سامان جواب داد:خیلی خوب نمک پاش تو برو من الأن میام.

بعد خطاب به من ادامه داد:خوشگل مامان،شنیدی که دکتر متخصص بیماری های خاص چی

فرمایش کردن دو تا دونه تخم کفتر بنداز بالا حله.اگه جواب نداد برو سراغ تخم بلبل اون دیگه

رد خور نداره می سازدت حسابی اما اگه اونم افاقه نکرد دیگه از دست ما کاری ساخته نیست

ما هرکاری می تونستیم براش کردیم باقی اش دست خداست.حالا دیگه ما رفتیم.بَرو بَچ منتظرن

که بریم بیرون صفا سیتی،بستنی چوبی،عشق و حال،پس با اجازه قربون آقا.

گوشی را گذاشت به خودم آمدم باز در سکوت فقط به حرف های بی سر و ته اش گوش داده بودم با

عجله یکبار دیگر شماره گرفتم بعد از خوردن چند بوق دیگر داشتم ناامید می شدم که باز خودش گوشی

را برداشت.

ـــ جانم!...اَلو... لا اله الاا... تا دم در رفته بودما.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :اَلو.

ـــ اِ مبارکه.نه مامان نه بابا .الو.بچه های امروزی چه پاچه پاره ان.در حیرتم این تخم کفتره چه زود جواب

داد!

میان حرفش دویدم و گفتم:باید شمارا ببینم.

سامان از شنیدن حرفم به سرفه افتاد و گفت:جونم؟!می گم شما دوره ابتدایی رو جهشی خوندین؟

اِیولا بابا دور دور میاین زود زود میرین چه جوریاست؟

بار دیگر گفتم:ببین آقا سامان من لازمه که همین امشب شمارا از نزدیک ببینم کاری با شما دارم که

پشت تلفن نمی تونم بگم.باید بیاید اینجا.

سامان جواب داد:استغفراــ خواهر شما اینجوری صحبت می کنی من می ترسم نیگا تموم موهای تنم

سیخ شد.من چشم و گوشم هنوز بسته است.اگه روز بود و کارتونم این قدر محرمانه نبود باز می شد یه

کاریش کرد اما این جوری جون خواهر خودم نباشه جون داداش اصلا امکانش نیست.

گوشی را محکمتر در دستم فشردم و گفتم:خواهش می کنم سامان.

سامان با همان لحن شوخ جواب داد:ها؟!...خوب پس اول باید ار مامانم اجازه بگیرم آخه می دونین چیه

دفعه آخری که بدون اجازه اون رفتم یه نفرو از نزدیک ببینم بدجوری پدرم در آورد دسته قاشقو داغ کرد و

گذاشت یه جای حساسم حالا نمی تونم بگم که دقیقا کجام بود اما فقط تا همین حد بدون تا یه

هفته یه وری نشستم.

از حرف هایش خنده ام گرفته بود نمی دانستم باید بخندم با جدی صحبت کنم مکثی کردم و گفتم .....

خب دیگه شرمنده بقیشو خودتون بخرین و بخونید.دیگه باید برم پس تا آپ بعدی بای .....

نظر فراموش نشه ها!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ] [ 20:19 ] [ پگاه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی

تنها قصدمون تو این وبلاگ معرفی قشنگ

ترین رمانا از دیدگاه خودمونه

امیدوارم بتونیم کمکتون کنیم


دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است

***
دوستان عزیز که مایل به تبادل لینک هستند لطفا

مارو با نام ღ عشق رمان ღ لینک بفرمایین و بگین با

چه اسمی شما رو لینک کنیم ؟

با تشکر از حضور گرمتون ....
امکانات وب