ღ عشق رمان ღ
معرفی رمان های ایرانی
نويسندگان

سلام به همه ی دوس جونیای عزیزم


دلم واسه وب و رمان و مخصوصا شما یه دنیا تنگیده بود

یه سال از آخرین آپی که کرده بودم میگذره و تو این یه سالم کلـــــــــــــی رمانای خشمل اومده که

انتظارمونو میکشه ، میبخشید که انقدر دیر شد باید حداقل واسه نمایشگاه چندتا آپ خشمل میکردیم

اما از طرفی عسل جون کار داشت و منم که کلی درس داشتم مخصوصا که رشته ام هم ریاضیه ...!

خلاصه از این حرفا گذشته می خوام تا اونجا که میتونم و وقت میکنم رمان بخونم و به شما معرفی کنم

(تابستونیه تلافی این 1 سالو در میارم )

امیدوارم عذرخواهیم پذیرفته شده باشه و حالا میریم سراغ رمان طلایه

talaye.jpg


نام نویسنده : نگاه عدل پرور

انتشارات : علی

قیمت : 17500

ویراستار : مرضیه کاوه

تعداد صفحات : 760 ص

زاویه دید : اول شخص


شخصست های داستان :

اردوان صولتی

طلایه مشایخی


خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختری است به اسم طلایه با اصلیت اهوازی که ساکن اصفهان است.

روزی طلایه که از قضا خانواده ای متدین و مذهبی دارد به تولد دوستش دعوت شده و با

کلی خواهش و التماس رضایت مادرش را مبنی بر رفتنش به جشن جلب می کند اما بعد

از شرکت در جشن متوجه جو ناسالم آنجا شده و تصمیم به ترک مهمانی میگیرد که وقتی

موضوع را با دوستش درمیان میگذارد فریبا مانع از رفتن او شده و او را تا نیمه شب نگه می دارد.

بالاخره با کلی خواهش فریبا رضایت میدهد طلایه را همراه یکی از پسرها به نام اشکان که

او هم حال طبیعی نداشته راهی خانه کند. در راه بازگشت اشکان طلایه را به ویلایی در آن

نزدیکی می برد ، طلایه که انتظار چنین چیزی را نداشته از شدت ترس بیهوش میشود و وقتی

بهوش میاد درد عجیبی در بدن خود حس می کند و خود را داخل ویلا میبیند.

از چیزی که ممکن است برایش بوجود آمده باشد به شدت میترسد و از ویلا فرار کرده

و به سختی خود را به خانه میرساند.

(ببخشید که خلاصه انقدر طولانی شد ولی چون داستان پیچیده اس و اونطور که به نظر میاد

نیست مجبورم انقدر طولانی بنویسم)

بعد از آن شب او که گمان میکرده حجب و حیای خود را از دست داده از ترس آبرو همه ی

خواستگارانش را که همگی شیفته ی زیبایی او می شدند با هزار بهانه رد کرده تا اینکه

یکی از مشهورترین بازیکنان فوتبال اردوان صولتی که او هم توسط خوانواده اش مجبور به

اینکار شده به خواستگاری اش آمده و طلایه از ترس اینکه اردوان نیز مانند دیگران شیفته

ظاهرش شود چادری سر کرده و تا نوک بینی اش را می پوشاند اما در کمال تعجب اردوان

به او می گوید به کس دیگری علاقه دارد و طلایه را تهدید می کند به او جواب رد دهد که

برخلاف تصور ، طلایه این را فرصتی طلایی دانسته و جواب مثبت میدهد و پس از اتفاقاتی که

رخ میدهد به همسری اردوان درآمده در صورتیکه اردوان هنوز هم چهره ی دلفریب طلایه را ندیده

و این آغاز ماجراست ......


نظر من : یکی از نقاط قوت کتاب اینه که نویسنده اش سبک و موضوع جدیدی رو برای کتاب

انتخاب کرده که همین به اثر جذابیت خاصی میده ، نکته ی دیگه اینکه اصلا و ابدا نیمتونین آخرشو

حدس بزنید ، دیگه اینکه به نظر من میتونست کوتاهتر از باشه و نکات اضافه توش زیاد داشت!

یه نقطه ضعف کوچیکیم که داشت اینکه یه جاهاییش خیلی تخیلی میشد مثلا اینکه اردوان

تو یه سال و نیم اول زندگیش با طلایه قیافه اینو ندید و کنجکاوم نشد ببینه که این خیلی

عجیب و غیر واقعی خصوصا برای یه مرده ... اما از همه ی اینا که بگذریم کتابه تکی بود و 100%

بهتون توصیه میکنم بخونینش!


دوستای عزیزم پست امروزم به پایان رسید امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرین.

البته می خواستم برای بار صدم متذکر بشم که ما اینجا فقط کتاب معرفی می کنیم و

به هیچ وجه نمیتونیم کتاب برای دانلود بذاریم اگر مایل به دانلود بودین به سایت 98ia و از

این قبیل سر بزنید احتمالا اونجا کتاب مورد نطرتونو پیدا میکنین ... تا آپ آینده بدرود

[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 21:49 ] [ پگاه ]
 

سلام به همه ی دوستان عزیزم بعد از مدت ها می خوام آپ کنم

و ممنونم از پگاه عزیزم

که نذاشت توی این مدت وبلاگ خاک بخوره

 

"شاه ماهی "

 

 

مولف : عاطفه منجزی

نشر : علی

قیمیت : 150,000   ریال    

تعداد صفحه : ۶۶۸

 

 

شخصیت های داستان :

ماهنوش . کامران

 

 

خلاصه داستان :

داستان در مورد جوانی از نوادگان قاجاره . او با قید ضمانت زنی را که به خاطر چک های همسرش که در یک سانحه هوایی کشته شده به زندان افتاده است را آزاد می کند . او حاضر است تمام مبلغ چک را پرداخت کند به شرط اینکه آن زن به همسری او درآید . حال ماهنوش باید انتخاب کند . میله های زندان یا بند اسارت به کامران افشار ...

 

نظر بنده :

یک موضوع بکر و تازه . داستان کشش فوق العاده ای داره و خیلی به دل می شینه . البته من پرنده بهشتی رو بیشتر از شاه ماهی دوست داشتم . می گن اول و آخر داستان توی یک کتاب از همه چیز مهمتره . ابتدای داستان فوق العاده بود ولی انتها ... به  نظر من می تونست قشنگ تر از این هم باشه .البته این تنها نظر شخصیه بندس و خیلی از دوستانی که این کتاب رو خوندن نظری متفاوت داشتن .

 

نقد کتاب از دیده نودهشتیا :

داستان در مورد مرد جوانی از نوادگان قاجار است . فضای نیمی از داستان در خانواده ا ی از منسوبین ونوادگان شاهزاده های قجری شکل گرفته است.خانواده ای که هنوز تعدادی از افراد و حتی خدمه اش به سختی به اصل و نسب از دست رفته ی خود چسبیده اند وبالطبع در قسمت هایی از کتاب،محاورات به زبان تهران قدیم به نگارش درآمده که نویسنده با استفاده از زیر نویس ِ کلمات و یا اصطلاحاته نسبتا نا آشناتربه گوش مخاطبین، به کمک خواننده آمده است(کلمات یا اصطلاحاتی مثل: فعلگی، سق سیاه، اقر بخیر،تلپ شدن و هسبند و...) ه هر حال شیوه ی نگارش کتاب ساده و روان است و در مکالمات،ادغامی از نثرو زبان قدیم و جدید رادر کنار یکدیگر می بینیم.
کتاب از زبان سوم شخص روایت شده ودر روند داستان،خواننده از عواطف و افکار هر دو قهرمان زن و مرد داستان به یک نسبت آگاه می شود ولی از آنجایی که راوی ؛دانای کل نیست،خواننده از قهرمان های کتاب پیشی نمی گیرد بلکه همپای آن ها در قصه جلو می رود و در این بین ندانسته هایش یک به یک تبدیل به دانسته می شود.
داستان شامل فرازو فرودهای آنچنانی و یا تکان دهنده نیست بلکه بیشتر از هر چیز شاهد نوع شکل گیری روابط عاطفی مابین زوج ج
مابین زوج جوانی هستیم که قصه ی این پیوند،دست مایه ی اصلی نویسنده برای نگارش کتاب بوده است.
مرد قصه؛با تمام علاقه ای که به همسرش دارد، به دلیل غرورذاتی مردهای ایرانی و عدم آگاهی و شناخت از یک زندگی زناشویی ،شیوه ی ابرازعلاقه و یا ایجاد ارتباط با همسرجوانش را نمی داند . در طول داستان و با کمک معدود اطرافیان دلسوزش،به ترفندهایی که برای حفظ بنیاد خانواده اش نیاز دارد،پی می برد و ....

قسمتی از کتاب :

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هرکه در افتاد، ور افتاد

نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!
حواست با منه ؟
چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:
بله سرکار!
پس بشین و گوش کن !
بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.
داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!
باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!
چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:
به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !
این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :
می تونم ....برم ؟
آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟
ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :
اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!
ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:
نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟
شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :
به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !
حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :
سرکار مظلومی !
ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.
بله قربان ؟
خانم رو راهنمایی کن داخل !
کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :
کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟
بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............

 

برای توضیحات بیشتر می تونید به این صفحه برید یا اگر سوالی درمورد این کتاب داشتید می تونید بپرسید . بیشتر سوالات رو خود خانم منجزی جواب می دن

شاه ماهی | عاطفه منجزی | معرفی و نقد کتاب

 

دیگر آثار نویسنده :

پرنده بهشتی

لبخند خورشید

مسافر کوچه های عاشقی

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 12:51 ] [ عسل ]

سلااااااااااااااااااااااااام دوس جونای عزیزم ... دلم واستون خیلی تنگیده بود

یه سلام گرمه تابستونی هم به عسل عزیزم که کنکورش تموم شد ...

امیدوارم که توی رشته مورد نظرت قبول شی عزیـــــــــزم

امزور بالاخره اومدم که پست بذارم و همتونو دلشاد کنم ...

به یاد قدیم با یه شعر شروع می کنم و منتظرتون نمیذارم :


از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

 

 


نام نویسنده : مهناز صیدی

انتشارات :
شادان

قیمت :
9800 تومان

ویراستار :
کوروش پاک فر

تعداد صفحات :
568 ص

زاویه دید :
اول شخص


شخصیت های داستان :

نیما

اغوان

شرح پشت جلد :

انگار تمام دنیا جمع شده اند و مرا نگاه می کنند

تا ببینند که شانه های من تا کجا و تا کی

می تواند زیر بار مسئولیت مقاومت کند و استوار بماند.

شاید خیال من اینگونه است و همه ی اینها تصورات من هستند

شاید هیچ کس به اینها اهمیتی نمیدهد

و من در دنیای خودساخته ی خویش اسیرم

همه ی سکوت من تمام صبوری من

برای شما بود برای همه شما!

و برای رسیدن به آنچه می خواستم

در انتظار نشستم و سکوت کردم :

سکوتی همراه با انتظار


خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختری است به اسم ارغوان که با خواهر

و مادرش زندگی می کند و در کودکی پدر خود را از دست داده است

ارمغان خواهر ارغوان به دلیل تنهایی مادرش نامزدی خود را با نامزدش

به هم می زند و تمام خواستگارانش را رد می کند و در جواب اعتراض

مادر و خواهرش شرط ازدواجش را ازدواج مجدد مادرش اعلام می کند.

مادر هم که مقاومت را بی فایده میبیند و برای آینده دخترش هم نگران است

شرط را میپذیرد و با حاج احمد آقا که خود دوفرزند به نام های نیکی و نیما

داشته و همسرش را از دست داده است ازدواج می کند ... ارغوان که

دختری زیبا و با وقار هست خیلی زور خود را در دل همه جا می کند

و خواهرش طبق قولی که داده بود ازدواج می کند.روزها به خوشی سپری

میشد و تا آن هنگام کسی نیما را که برای تحصیل به شیراز رفته بود ندیده

بود تا اینکه نیما از شیراز بازگشته و روزهای خوش ارغوان را از او میگیرد

لج و لجبازی بین این دو آغاز میشود و هردو از یکدیگر به شدت نفرت پیدا

میکنند تا اینکه .....

(توجه : نیما فقط با ارغوان بد رفتاری می کنه ولی با بقیه خیلی خوبه اما نگران

نباشید چون بعدا همه چیز خوب میشه! )


نظر من : خیلی جالب بود من به شخصه دوسش داشتم موضوع خوب و

آموزنده ای داشت ( البته رمانتیکم بود ) شخصیت پردازیش هم که مثل همیشه

عالی بود . پیشنهاد می کنم حتما بخونید چون این کتاب هم مثل کتاب های

دیگه ی خانم صیدی خیلی زیبا بود!


خب دوستای عزیز این هم از پست امروز امیدوارم که خوشتون اومده باشه!

سعی می کنم از این به بعد زوردتر آپ کنم و کتاب های جدید زیادی بذارم.

 

کتاب های دیگر این نویسنده :

 

بخت سپید زمستان

رویا

خواب و بیدار

پس تا پست آینده بدرود



[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 20:55 ] [ پگاه ]

 

سلام به همه دوستان عزیز

با این که شدیدا" مشغول درسم ولی خیییییلی دلم برای اینجا

 تنگ شده بود دیگه دلو به دریا زدمو

گفتم یه آپی بکنم

 

>> قبل از اینکه بریم سراغ آپ این دفعه می خوام یه تشکر بکنم از پگاه عزیزم

خیلی خیلی خیلی ازش ممنونم واقعا" هوای وبو داره و اگه پگاهی نبودا الان این وبلاگ ۱۰ وجب

خاک نشسته بود روش کلی مرسی پگاهی جونم

 

از آن سوی آیینه

 

 

 

 

 

نام نویسنده : تکین حمزه لو

قیمت : ۶۴۰۰ تومان

تعداد صفحات : ۳۷۳

انتشارات : شادان

 

 

شرح پشد جلد :

در آیینه نگاه کرد و از خود پرسید :

به راستی کدام یک از ما تصویر آن دیگری است ؟

فاصله میان من و او که در آن سوی آیینه ایساده فقط به اندازه یم حرکت است

و این که چه کسی قبل از دیگری دستش را تکان دهد !

آیا از آن سوی آیینه هم می توان دل نگران بود ؟

و آیا آن که آن سوتر ایستاده حسرت بودن این سو را ندارد ؟

شاید هم روزی من با حسرت از آن سویه آیینه به این سوی زندگی نگاه کنم ...

شاید هم هنوز نمی دانم که تصویری بیش نیستم ....

 

شرح داخل جلد :

چشمانم نگران تر از قبل تمامی شماها را نگاه می کنند ...

انگار سهم و وظیفه ی ما که نقش زن و مادر و دختر را داریم

در تمامی زندگی فقط نگرانی است !

نمی دانم چرا امروز که آن سوی آیینه و در نقش تصویری از خود ایستاده ام

باز هم دل نگرانی ها دست از سرم بر نمی دارند ؟!!

 

شخصیت اصلی داستان :

 

مریم  و علی

 

خلاصه داستان :

از آن سوی آیینه داستان زندگی  زنی رو  بیان می کنه که در عین داشتن یک زندگی خوب

 از زندگی خودش ناراضیه و به اتفاقایی که توی زندگیش رخ می ده با یه دید منفی نگاه می کنه و

تمامی اتفاقاتو گردن اطرافیان از جمله شوهرش می ندازه و آرزوی اینو داره که تمام اطرافیانش

اونو رها کننو بتونه تنهایی به اون زندگی که همیشه آرزو داشته برسه این فرصت به مریم داده می شه

در حالی که مریم پشیمون از رفتارشو آرزوی بازگشت داره اما ...

 

نظر بنده :

جمله تکرارییه ولی واقعا" یکی از زیباترین کتاباست و یه کتابیه که به شخصه روی من خیییییییییلی

تاثیر گذاشت و می شه گفت یکی از تاثیر گذار ترین کتاباست و به نظر من یکی از بهترین کتابای خانوم

حمزه لو و به قول بهمن رحیمی که مقدمه کتاب رو نوشته از آن سوی آیینه از یه زندگی عادی

سرچشمه می گیره نه خوشگل ترین دختر ایران توشه نه هزارتا کشته مرده داره یه زندگی روتین و

عادی که خیلی قشنگ به تصویر کشیده شده اسم کتاب و شرح پشت جلد کل کتاب رو توصیف می کنه

البته وقتی که کتاب خونده می شه آدم متوجه این موضوع می شه ولی پیشنهاد می کنم هرکی

این کتاب رو نخونده حتما"""""""""""""""""""""""" بخونه چون یکی از زیباترین هاست .

 

 

 

اینم از آپ این دفعه فقط یه چیزه کوچولو برای بعضی از دوستانی که متوجه

 محتوای این وب نشدن

دوستان گرامی اینجا وب دوست یابی نیست باور کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

[ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ] [ 20:39 ] [ عسل ]
سلامی به گرمی شعله های شومینه برای گرم کردن شما دوستای عزیزم تو فصل سرد زمستون

دلم براتون خیلی زیاد تنگیده بود اما خیلی کم پیش میاد بیام نت از دست این درسا

راستی با اینکه  یکم دیره اما سال جدید میلادیو به همگی تبریک می گم امیدوارم این سال

واسه همه ی آدمای دنیا سال خوبی باشه چه ایرانی چه خارجی

راستی قالب چطوره ؟؟؟؟ دوس دارم آهنگ وبم عوض کنم ولی هنوز تصمیمی نگرفتم

خب بیش از این در انتظار نمیذارمتون و میرم سراغ رمان امروز و ........ به جای شع یه

مطلب زیبا :

لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا

و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند

با تمام سازهایت می رقصد...

 

 

نام نویسنده : لیلا رضایی

انتشارات :چکاوک

تعداد صفحات : 544 ص

قیمت : 7900 تومان

زاویه دید : سوم شخص



شخصیت های داستان :

شاهرخ

نیوشا


خلاصه داستان :

نیوشا دختری زرنگ و زیباست که از بدو تولد عزیزکرده ی دایی اش اردشیر می باشد

اردشیر که به برادر زاده ی خود علاقه ی زیادی دارد نیوشا را پس از فوت خواهرش در هنگام

کودکی نیوشا از مازندران به تهران منتقل می کند و وی را در ناز و نعمت بزرگ می کند

نیوشا نیز از این فرصت نهایت استفاده را می کند و تا هنگام دانشگاه در کنار خانواده ی دایی

زندگی می کند تا اینکه بیماری لاعلاج اردشیر مسبب غم و ناراحتی در دل همگان مخصوصا

نیوشا می شود زیرا وی بر اساس رسم و رسومات پوچ خانواده ی پدریش مجبور به بازگشت

به روستا و ازدواج با پسر عمویش احمد می شود اما از آنجا که هر کس تقدیری دارد اون نیز

پس از مرگ اردشیر آنجارا ترک کرده و نزد پدرش در روستایی در مازندران می رود.در آنجا

نیوشا را به نامزدی پسر عمویش در می آورند و در همان دوران ارباب رعیت ها نیز جای خود را

به پسرش شاهرخ میدهد.شاهرخ جوانی مغرور و متکبر و بی رحم است که طی برخوردی

تصادفی با نیوشا عاشق و دلباخته او می شود و تلاش خود را برای تغییر شخصیتش آغاز می کند

اما آیا مزاحمت های عموی نیوشا به آنها اجازه ی عشق و دلبستگی را می دهد؟!

برای فهمیدن پاسخ خود این کتاب زیبا و جذاب را مطالعه کنید!!!!!


نظر اینجانب :

کتاب خیلی جذابی بود منتهی چون من E-book خونده بودم نتونستم دوباره بخونمش اما واقعا

ارزش چندبار خوندنو داشت.شخصیت های کتاب طوری بودن که آدمو جذب خودشون می کرد

صحنه سازی ها هم خیلی خوب بود و آدم می تونست جلوی چشماش به خوبی مجسمشون کنه

قلم نویسنده روان بود و یک اثربه یاد موندنی رو خلق کرده بود مطمئنا اگه بخونیدش ازش خوشتون میاد


خب پست امروز هم به پایان رسید و من بام امیدوارم که شما از خوندن این رمان لذت ببرین

هدف ما اینه که با معرفی رمانای زیبا لحظات خوشی رو براتون به ارمغان بیاریم.

راستی یکی از بچه ها E-book رمان زیر سایه بخت رو خواسته بود و من متاسفانه نتونستم

براش پیدا کنم ولی بازم سعی می کنم براش پیدا کنم!

از اینکه به وب ما میاین و با نظراتتون به من روحیه میدین ممنونم دوس جونیاااا ....

تا آپ و پست بعد بای بای بووووووووووس

[ جمعه دهم دی 1389 ] [ 13:43 ] [ پگاه ]
سلام به همه ی دوستای گلم و طرفداران رمان

امیدوارم حالتون خوب باشه ....

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم نمیشه گفت دلم تنگ نشده بود ولی خوب زیاد هم دلتنگ آپیدن نبودم !

شاید علتش این بود که تو آپ قبلی نظرات خیلی کم بود و امیدوارم نکرد !

پس برای تلافی باید نظرات این آپ زیاد باشه ....

از بعضیا هم خیلی دلگیرم چون اصلا به اینجا سر نمیزنن حالا من اونور وب زدم دلیل نمیشه که شما هی برین

اونور نظر بدین دیگه اونایی که نمیاین که هیچی اصلا بهتون سر نخواهم زد الکی هم بهونه نیارین که درس دارم

یا مشکل داشتم چون همهی آدما این مشکلاتو دارن !!!

حالا بگذریم منتظرتون نمیذارم ( البته اگه باشین )

با یه شعر آپمو شروع می کنم :

من تیشه به دنبای خودم خواهم زد

با سنگ به فردای خودم خواهم زد

تنها شدم آنقدر که در تنهایی

یک بوسه به لبهای خودم خواهم زد

 

 


نویسنده :منیر مقدم

انتشارات : علی

تعداد صفحات : 515 ص

چاپ : سوم 1388

قیمت : 7500 تومان

زاویه دید : اول شخص


شخصیت های داستان :

بنفشه رضایی

معین حکمت


خلاصه داستان : داستان درباره ی دختری است به نام بنفشه که در سن 16 سالگی از روی خامی

با پسر همسایه جدیدشان کامران طرح دوستی می ریزند . کامران که پسری بی قید و فرصت طلب است

به فکر سوء استفاده از بنفشه می افتد . در یکی از روزهایی که در خانه تنها به سر می برده به فکر عملی

کردن نقشه اش می افتد و بنفشه را با حیله به خانه خود می برد تا از او سوء استفاده کند اما درست در

همان لحظه مادر کامران از راه میرسد و آن دو را در حال بالا رفتن از پله ها می بیند و به خانواده بنفشه

گزارش میدهد ... بعد از این اتفاق خانواده کامران از ایران به آمریکا مهاجرت می کنند ، خانواده بنفشه نیز

که از این موضوع به شدت عصبانی هستند عرصه را بر وی تنگ می کنند و بنفشه نیز قول میدهد که فقط به

درس و مدرسه فکر کند . از آن به بع او به تمام مردها بی اعتماد می شود تا اینکه پس از فارق التحصیلی

در رشته ی تجربی در آزمایشگاهی که برای کارآموزی در ان مشغول به کار می شود با معین آشنا میشود .

و پس دیدار های مکرر در آزمایشگاه جوانه ی عشق در دلهایشان شروع به رشد می کند !

بنفشه که بعد از آن ماجرا هنوز هم به مردها اعتماد ندارد تصمیم می گیرد معین را به فراموشی بسپارد

اما معین با رفتار سنجیده خود او را قانع می کند که می تواند فرد قابل اعتمادی باشد تا اینکه ......


عقیده ی من : کتاب زیبایی بود .... موضوع آموزنده ای داشت ، درسته که موضوعش مثل رمان های

دیگه ی ایرانی عشق و عاشقی بود اما به نظر من زیبایی کتاب های ایرانی به همین عشق مقدس و

زیباشونه اگر کسی این نوع کتاب هارو دوست نداره می تونه بره خارجی بخونه ...قلم نویسنده بسیار

روان بود . موضوعش برای نسل امروز خوب بود یعنی مضمونش این بود که هر چیزی سنی داره !

تصویر روی جلد کتاب به اسم کتاب میاد و رنگ های استفاده شده در اون با هم هارمونی زیبایی ایجاد

می کنه هر چند که فکر می کنم این عکس توی موبایل اکثرتون باشه !


خب دوستای گلم این هم از پست امروز اگر زود به زود آپ نمی کنم معنیش این نیست که دیگه نت نمیام

یا اینکه نظراتو چک نمی کنم نظرات این وب هر روز یا یک روز در میون چک میشه و این وب به هیچ وجه

تعطیل نمیشه !!!

راستی من دارم یه رمان می نویسم به اسم طنین باران اگر کسی درباره ی چاپ کتاب و مراحلش و

هزینه اش چیزی میدونه لطفا بگه . موفق باشین بابای

[ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 17:7 ] [ پگاه ]

سلام دوس جونای خودم ... امیدوارم حالتون خوب باشه !!!

وای مدرسه ها هم باز شد و بدبختی ما شروع شد .. خیلی بده 5 شنبه خیلی مسخره بود که رفتیم مدرسه

آخه ناسلامتی بین 2 روز تعطیل بود خلاصه اینکه خیلی ضدحال بود ..

امروز می خوام کتاب خاک غریب از خانم فریده شجاعی رو بهتون معرفی کنم ، شاید باورتون نشه ولی من تمام

کتاب های خانم شجاعی رو دارم (شایدم باورتون شد )

حالا اگه موافق باشین با یه شعر آپمو شروع کنم :

برای شکستن سکوتت

تمام غرورم را خرج کردم

ولی حرفی از زبان تو نشنیدم

مانده ام

با این دل شکسته و خرد شده چه کنم!

 

 


نویسنده : فریده شجاعی

ویراستار : کوروش پاک فر

انتشارات : شادان

تعداد صفحات : 494 ص

چاپ : چهارم زمستان 87 ( نمیدونم نوبت 5 داره یا نه ! من این کتابو قبل از عید خریدم )

قیمت : 6900 تومان

زاویه ی دید : اول شخص


شخصیت های داستان :

فراز مهراد

شیدا آذین

شیوا آذین


شرح پشت جلد :

آن روز .....

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمانم سر خورد و شوری آن گوشه ی لبانم را گزید .

ناخواسته دلم فرو ریخت و نگرانی وجودم را فرا گرفت .

تو هم یکی از دختران این سرزمین بودی که چون بسیاری دل به عشقی ناشناخته سپردی :

در آن سوی آب ها و خاک ها ، آبی ناشناخته و خاکی غریب!

و با هزار امید بار سفر بستی و رفتی و من ملندم و دل نگرانی هایم ....

دل نگرانی هایی که شاید به خطا نبودند!


خلاصه داستان :

داستان درباره ی دختری است به اسم شیوا که از نوجوانی عاشق پسر عمه اش ارشیا بوده و ارشیا نیز او را

می خواسته اما زمانی که ارشیا برای ادامه تحصیل به خارج از کشور میرود عمه شیوا با هزار حیله و فریب

شیوا را راضی به ازدواج با بابک پسر یکی از اقوام دور پدری می کند چون تحصیلات شیوا از دیپلم بیشتر نبوده

و عمه شیوا را لایق پسر خود نمی دانست ، ازدواج شیوا و بابک که از همان اول اشتباه بوده بیش از 2 سال

دوام نمی آورد و آنها از هم جدا می شوند که همین امر باعث اشتباه شیدا در زندگی خود می شود زندگی

که سراسر معماست و چون شیدا در کشور سوئد زندگی می کند کسی از راز زندگی او مطلع نمیشود تا

اینکه شیوا که به این قضیه مشکوک شده بود به کشور سوئد سفر کرده و خیلی تصادفی با فراز آشنا میشود

که این آشنایی در آینده شیدا تاثیر زیادی می گذارد و هردو نسبت به یکدیگر احساس عجیبی دارند حسی

مثل ............... عشق .. شیدا که تا به آنروز کامران شوهر شیدا را ندیده بود با دیدن او شوکه میشود و ....


عقیده من :

کتاب زیبایی بود ، میشه گفت عاشقانه و معمایی بود و نمیشد حدث زد چه اتفاقی در پایان کتاب میافته ،

کتاب امانت عشق این نویسنده اولین کتابی بود که من کلا خوندم و به نظرم اونم کتاب بی نظیریه ، اصلا من

با خوندن اون کتاب بود که به روان علاقه پیدا کردم منتهی اشتباهی که من کردم این بود که فکر می کردم

تمام کتاب های این نویسنده قشنگه اما کتاب اعصاب خورد کن هم توش بود ، ولی نویسنده قلم گیرایی دارن

موضوع بکری هم داشت ، دست نویسنده ی خوب درد نکنه !


خب دوستان پست امروز هم به پایان رسید ، امیدوارم خوشتون اومده باشه ... شاید ما دیر به دیر آپ کنیم

ولی امکان نداره آپ نکنیم پس یه وقت فکر نکنین ما دیگه وبو کنار گذاشتیم و من هر روز و یا دو روز یا بار میام

نظرات رو چک می کنم ، دوستانی که برای عسل جون نظر میذارن بهشون قول نمیدیم که حتما خود عسل به

وباشون سر بزنه چون عسل درگیر درساشه ولی من حتما بهشون سر میزنم ...

دوستانی هم که وب یا سایت واسه دانلود می خوان من تا اونجایی که بتونم بهتون کمک می کنم که بتونین

دانلود کنین ولی نمی تونم قول بدم حتما سایتی واسه ی دانلود تمام کتاب هایی که اینجا معرفی میشه

پیدا کنم چون من همیشه میرم کتاب میخرم دانلود نمی کنم ( بدم میاد تو کامپیوتر بخونم )

تا آپ بعدی بابای !!!!

 

نظر یادتون نره !!!!

[ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 14:28 ] [ پگاه ]

( قابل توجه بازدیدکنندگان گرامی از وبلاگ اگر پایین این پست پست دیگه ای می بینید به اشتباه اومده و هر

کاری می کنم نمیره شما به بزرگی خودتون ببخشین ایشالله به زودی درستش می کنیم! )

سلام به همه ی دوس جونای خودم .... نماز روزه هاتون قبول باشه!!!!

خیلی خیلی عذر می خوام که اینقدر دیر آپیدم .... خیر سرم قول داده بودم زود به زود آپ کنم!

به خدا یه هفته بود که کارای این کتابرو واسه آپ کردخ بودم ولی هی امروز فردا می کردم تا اینکه

تصمیم گرفتم امروز دیگه آپ کنم...

حالا دیگه سرتونو درد نمیارم و میرم سر آپ امروز و چون گفته بودین که شعرم بذارم از این به بعد

دوباره میذارم:


با من که شکسته ام کمی راه بیا

بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا

آزرده مشو بیا گناه از من بود

گفتم که مقصرم ، تو کوتاه بیا


نویسنده : مینا مهدوی نژاد

ویراستار : مرضیه هاشمی

انتشارات : علی

تعداد صفحات :568 ص

چاپ : اول تابستان 89

قیمت : 8500 تومان

زاویه ی دید : اول شخص


شخصیت های داستان :

ادریس صامت

نادیا زندی


خلاصه داستان :

اِدریس و نادیا طی قراری که در روز خواستگاری می گذارند تصمیم به تظاهر به زندگی با یکدیگر می کنند و

پس از ازدواج ، زندگی دروغین خود را آغاز می کنند زیرا هردوی آنها طالب استقلال دوران مجردی هستند

و نمی خواهند با ازدواج کردن مسئولیت زندگی یکدیگر را داشته باشند.

اما در این بین نادیا عاشق و دلباخته اِدریس می شود و زمانی که اِدریس به عشق خود نسبت به دختری

اعتراف می کند نادیا سرخورده و ناراحت می شود اما به عشق خود اعتراف نمی کند و او نیز تظاهر به دوست

داشتن پسری دیگر می کند و از اینجا لج و لجبازی بین این دو آغاز می شود تا اینکه .....


نظر من :

موضوع بکر و تازه ای داشت . قلم نویسنده بسیار زیبا و روان بود . کتاب جذابی بود به طوریکه نتونستم بذارمش

زمین . نویسنده با خلاقیت بسیار شخصیت هارو خلق کرده بود . در نهایت می گم که حتما بخونید و این کتابو

از دست ندین .


دوستای گلم لطفا از اینکه من بهتون می گم بوس یا گلم برداشت بد نکنین پررو هم نشین ، مطمئنا انقدر آدم

دورو برم هستن که من بخوام اونارو بوس کنم تازه من شما پسرارو به چشم برادری می بینم (قابل توجه بعضیا)

امیدوارم از این کتاب خوشاون بیاد و آپم مورد قبولتون واقع شده باشه .

تا آپ آینده بای....

نظر یادتو نره!!!!!!!!


[ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 17:45 ] [ پگاه ]
سلام به همه ی دوس جونای گلم

خیلی خیلی شرمنده هستم که این همه مدت وبلاگ بروز نشد چون واقعا این روزا وقت سرخاروندن هم

نداشتم . راستش اسباب کشی داشتیم بعد رفتیم شمال عروسی داداش شوهر عمه ام بعدش

برگشتیم دوباره وسایل چیدن و گردگیری شروع شد خلاصه ماه پر مشغله ای بود.

امروز دیگه گفتم اگه آپ نکنم حتما بچه ها پوستمو میکنن دیگه اومدم که آپ کنم.

بچه ها خواهشا امروز شعرو بی خیال بشین حسش نیست شعر بنویسم قول میدم دفعه بعد ۲ تا

شعر بنویسم قبول ؟

 

 

 

نویسنده :تکین حمزه لو

انتشارات :شادان

تعداد صفحات :۳۸۶ ص

چاپ :نهم تابستان ۸۸

قیمت :۵۷۰۰ تومان

شرح پشت جلد :

فکر می کنم دختران بسیاری هستند که در هاله ای از مه زندگی می کنن :

دخترانی که تنها در قصه ها نیستند،

                       آنها واقعیت دارند و در میان همان مه

                                                      روزهای عمر را می گذرانند.

نمی دانم ... ولی شاید سرنوشت،او را در سر راه من قرار داده بود،

                                      تا زندگی اش را ببینم و امروز راوی آن باشم .

شخصیت های اصلی داستان :

                                      سایه کمالی

                                                        رضا هوشمند

                                                                          رعنا هوشمند

خلاصه داستان :

سایه کمالی دختری است ۲۵ ساله که به تازگی از رشته ی روانشناسی فارغ التحصیل شده و در حال

حاضر مشغول به کار در یک مطب است . او به دلیل مشغله ی کاری زیاد فرصت فکر کردن و تصمیم گیری

درباره ی آینده خود را ندارد و این مسئله خانواده اش را نگران کرده است.تا اینکه دوست برادرش به مطب

وی مراجعه کرده و از او برای معالجه خواهرش رعنا کمک می خواهد.سایه نیز به رضا اطمینان می دهد

خواهرش سلامتی اش را بدست خواهد آورد اما پس ز ملاقات با رعنا متوجه می شود مسئله جدی تر از

آن است که بشود برایش تصمیمی گرفت چون رعنا از مشکل خود با هیچکس صحبت نمی کند و با

پرخاشگری همه را از خود می راند ، اما تنها کسی که این از راز رعنا و علت رفتارهایش آگاه است مادر

اوست که تمایلبه افشا کردن این راز ندارد . بالاخره صبر مادر رعنا به پایان می رسد و تمام ماجرا را برای

سایه بازگو می کند در این بین رضا نیز روز به روز بیشتر عاشق و شیدای سایه می شود و .....

نظر من :

به نظر من که کتاب قشنگ و آموزنده ای بود اما بیشتر یه کتاب سلیقه ایه . کتابیه که یکی از مشکلات

بشریت رو می گه و اینکه کسی به این مشکل توجه نداره و اگر بزای کسی اتفاق بیافته کسی باورش

نمی شه اما واقعیت داره و البته توش مسائل روانشناسی هم بیان می شه . شرح پشت جلدش هم

خیلی به دلم نشت یعنی در رابطه با کتاب خیلی خوب توصیف شده بود .به نظر من که یه کتاب عشقی

و ماجراجویانه بود . در کل مثل همیشه پیشنهاد می کنم بخونیدش ...

خب دوستای  گل و خشگلم اینم از آپ امروز امیدوارم از این کتاب لذت ببرید .من دیگه برم اما سعی

می کنم از این به بعد زودتر آ کنم و آ ها دیر به دیر نشه دیگه با اجازه همه فقط به یه چیزی توجه داشته

باشین نظر یادتون نره!!!!!

بوس بوس بای

[ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 23:57 ] [ پگاه ]

سلام دوستای گلم .. امیدوارم که حال همتون خوب باشه .. اول از همه از همتون تشکر میکنم بابت

نظرات زیباتون البته بعضیاتون یه کوشولو بی معرفت شدین سر نمیزنین!!!!

دوم اینکه دوستانی که تمایل به تبادل لینک دارن مارو با اسم "عشق رمان" بلینکن و بگن تا ما هم

اونارو لینک کنیم پس دیگه نپرسید که تمایل دارین یا اینکه با چه اسمی لینکتون کنیم .

راستی به نظرتون من اول آپام شعر بنویسم یا نه ؟ حالا این دفعه رو می نوسم اگه دوست نداشتین از

دفعه بعد نمی نویسم :

تن پاکش پر از گرمای تب بود

تمام روز او انگاز شب بود

بدون لیلی اش در حال مردن

کمی آواره و مجنون لقب بود

 

 

 

نویسنده :تهمینه کریمی

ویراستار :مرضیه هاشمی

انتشارات :علی

تعداد صفحات :۵۵۲ ص

چاپ :دوم بهار ۱۳۸۹

قیمت :۷۵۰۰ تومان

شخصیت های اصلی داستان :

رز استیونز

سامان تاجیک

رز :موهای لخت و بلوند،چشم های آبی با مژه های چتری سیاه و برگشته،پوست سفید،قذ بلند،متین،

خوش اندام،رزمی کار،زودباور

سامان :قد بلند و خوش استیل،با چهره ای گندمگون،چشم های کشیده و مشکی،ابروهای پهن و

خوش حالت،موهای مشکی و براق،جذاب و دلنشین،شاد و شیطون،شوخ طبع(در کل آدم باحالیه)

خلاصه داستان :

رز استیونز به دنبال کشف اسرار خانواده مادری اش و به توصیه پدرش پس از فوت آنها از آمریکا

زادگاه خویش به ایران مهاجرت می کند.وی با مشاهده حالات روحی مادرش پس از هربار یادآوری

ایران نسبت به این کشور احساس انزجار و تنفر میکند و با خود می اندیشد مردم این کشور انسانهایی

بی احساس و فاقد درک و شعور می باشند اما با دریافتن حقیقت و برخورد با مردم ایران پی به اشتباه

خود می برد در این بین رفتارهای محبت آمیز سهراباو را دچار سوءتفاهم می کند و نگاه های عمیق و

......خاص سامانرا نادیده می گیرد تا اینکه

نظر من :

کتاب فوق العاده زیبا و خنده داری بود،البته به نظر من ٪۶۰ جذابیت کتاب مربوط به شخصیت

سامان میشه،شخصیت سهراب کمی گنگ و عجیب بود و هر دفعه یه جور می شد.کتاب کسل کننده ای

نیست و آدم نمی تونه زمین بزارش و در کل آدمو جذب داستان میکنه.کمی هم به کتاب یاسمن خانم

منیر مهریزی شباهت داشت.یشنهاد میکنم این کتاب رو حتما بخونید ...

دو صفحه از قسمت های باحال کتابو واستون میذارم: ( ص ۷۳ و ۷۴ )

بعد از خوردن دو بوق ارتباط برقرار شد و باز همان صدای روز قبل بود که جواب داد:اَلو بله.اَلو...بفرمائین.

باز که زبون بسته ای... بَهَ حداقل یه فوتی بکن دلمون واشه.فوت که دیگه بلدی؟

کسی از آن سوی خط صدایش زد:سامان... سامان....کجا موندی؟دِ بیا دیگه خبر مرگت. چه کار داری

می کنی؟

صدا نزدیکتر شد:با کی داری حرف می زنی؟

سامان جواب داد:مراحم تلفنیه.منتظرم بزرگ بشه زبونش واشه.تو می گی اول می گه مامان یا بابا؟

صدا جواب داد:بگو چند تا تخم کفتر بندازه بالا حلّه.درضمن ما رفتیم می خوای بیا نمی خوای این قدر پا

تلفن چمبره بزن تا کوچولوت زبون واکنه.

سامان جواب داد:خیلی خوب نمک پاش تو برو من الأن میام.

بعد خطاب به من ادامه داد:خوشگل مامان،شنیدی که دکتر متخصص بیماری های خاص چی

فرمایش کردن دو تا دونه تخم کفتر بنداز بالا حله.اگه جواب نداد برو سراغ تخم بلبل اون دیگه

رد خور نداره می سازدت حسابی اما اگه اونم افاقه نکرد دیگه از دست ما کاری ساخته نیست

ما هرکاری می تونستیم براش کردیم باقی اش دست خداست.حالا دیگه ما رفتیم.بَرو بَچ منتظرن

که بریم بیرون صفا سیتی،بستنی چوبی،عشق و حال،پس با اجازه قربون آقا.

گوشی را گذاشت به خودم آمدم باز در سکوت فقط به حرف های بی سر و ته اش گوش داده بودم با

عجله یکبار دیگر شماره گرفتم بعد از خوردن چند بوق دیگر داشتم ناامید می شدم که باز خودش گوشی

را برداشت.

ـــ جانم!...اَلو... لا اله الاا... تا دم در رفته بودما.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :اَلو.

ـــ اِ مبارکه.نه مامان نه بابا .الو.بچه های امروزی چه پاچه پاره ان.در حیرتم این تخم کفتره چه زود جواب

داد!

میان حرفش دویدم و گفتم:باید شمارا ببینم.

سامان از شنیدن حرفم به سرفه افتاد و گفت:جونم؟!می گم شما دوره ابتدایی رو جهشی خوندین؟

اِیولا بابا دور دور میاین زود زود میرین چه جوریاست؟

بار دیگر گفتم:ببین آقا سامان من لازمه که همین امشب شمارا از نزدیک ببینم کاری با شما دارم که

پشت تلفن نمی تونم بگم.باید بیاید اینجا.

سامان جواب داد:استغفراــ خواهر شما اینجوری صحبت می کنی من می ترسم نیگا تموم موهای تنم

سیخ شد.من چشم و گوشم هنوز بسته است.اگه روز بود و کارتونم این قدر محرمانه نبود باز می شد یه

کاریش کرد اما این جوری جون خواهر خودم نباشه جون داداش اصلا امکانش نیست.

گوشی را محکمتر در دستم فشردم و گفتم:خواهش می کنم سامان.

سامان با همان لحن شوخ جواب داد:ها؟!...خوب پس اول باید ار مامانم اجازه بگیرم آخه می دونین چیه

دفعه آخری که بدون اجازه اون رفتم یه نفرو از نزدیک ببینم بدجوری پدرم در آورد دسته قاشقو داغ کرد و

گذاشت یه جای حساسم حالا نمی تونم بگم که دقیقا کجام بود اما فقط تا همین حد بدون تا یه

هفته یه وری نشستم.

از حرف هایش خنده ام گرفته بود نمی دانستم باید بخندم با جدی صحبت کنم مکثی کردم و گفتم .....

خب دیگه شرمنده بقیشو خودتون بخرین و بخونید.دیگه باید برم پس تا آپ بعدی بای .....

نظر فراموش نشه ها!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ] [ 20:19 ] [ پگاه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی

تنها قصدمون تو این وبلاگ معرفی قشنگ

ترین رمانا از دیدگاه خودمونه

امیدوارم بتونیم کمکتون کنیم


دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است

***
دوستان عزیز که مایل به تبادل لینک هستند لطفا

مارو با نام ღ عشق رمان ღ لینک بفرمایین و بگین با

چه اسمی شما رو لینک کنیم ؟

با تشکر از حضور گرمتون ....
امکانات وب